عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
193
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
مىديدم . ديدم كه ابن المعتزّ را پاى برهنه از قايق بيرون آوردند . او زيرپوشى از قصب به تن داشت و بر روى آن ، تنپوشى از ابريشم خراسانى كه اندكى به زردى مىزد ، بر سرش عرقچينى مجلسى داشت . چون به نزد مونس حاجب رسيد حاجب سيلى به روى او نواخت كه معتزّ با روى به زمين افتاد . آن گاه او را به زندان فرستادند و همانجا بمرد ، و گفتهاند چند روز پس از آن در زندان كشتند در مرگ و رثاى او كسى نتوانست شعرى بگويد جز ابن بسّام كه گفته : للّه درّك من ميت بمضيعة * ناهيك فى العلم و الآداب و الحسب ما فيه لوّ و لا ليت فتنقصه * و انّما أدركته حرفة الأدب يعنى : خداوند آن مرده را كه تباه شد بيامرزاد كه در دانش و ادب و تبار يگانه بود و بسنده . در كمال او چيزى از اگر و مگر و اى كاش كه سبب كاستى او بشود نبود او را يكسره پيشهء هنر و ادب دريافته بود . خلافة اللّه : جانشينى خداوند . ابو الفتح بستى اين سخن مرا - در كتابم المبهج - بسيار پسنديده بود كه : پادشاه ، جانشينى خدا را دارد در ميان مردم و شهرها . پس امر جانشينى هرگز با نافرمانى خدا راست نيايد . و مىگفت : دوست دارم بگويم كه من برخى از سخنان او را آوردهام . خليفة الخضر . جانشين خضر ، و به كسى گويند كه همواره در گردش و سفر باشد . ابو تمّام گويد : خليفة الخضر من يأوى الى وطن * فى بلدة فظهور العيس أوطانى بالشّام قومى و بغداد الهوى و أنا * بالرّقّتين و بالفسطاط إخوانى و ما اظنّ النّوى ترضى بما صنعت * حتّى تسافر بى أقصى خراسان يعنى : جانشين خضر كسى است كه به وطنى در سرزمينى پناه مىآورد . و پشت شتران وطن من است . كسان من در شام هستند و من خواهان بغدادم ، و من در رقّتين هستم و